قصه جالب امید و اعتماد و ایمان

مطلبی چند سال پیش در شبکه‌های اجتماعی پخش شد در مورد «امید و اعتماد و ایمان»، و هنوز نیز دست بدست می‌شود:

هر شب ما به رختخواب می‌رویم،‌ ما هیچ اطمینانی نداریم که فردا صبح زنده بر می‌خیزیم، با این حال ساعت را برای فردا کوک می‌کنیم.
این یعنی امید

کودک یکساله‌ای را تصور کنید، زمانی که شما او را به هوا پرتاب می‌کنید، او می‌خندد، چرا که او می‌داند که شما او را خواهید گرفت.
این یعنی اعتماد

روزی،‌ تمام روستایی‌ها تصمیم گرفتند، تا برای بارش باران دعا کنند، در روزی که برای دعا همگی دور هم جمع شدند، تنها یک پسر بچه با خود چتری داشت.
این یعنی ایمان

***

اولین برداشت معمولا اینه که چه مطلب جالبی، اما کمی که رویش فکر کنی متوجه می‌شوی:

 

ما ساعت را کوک می‌کنیم که دیر به سر کلاس یا کار نرسیم!
این یعنی ترس از تنبیه شدن و جریمه و سرزنش!

 

کودک یکساله می‌خندد چون از این بازی و پریدن به هوا لذت می‌برد، درست مانند وقتی که برایش شکلک در می‌آوری!
این یعنی هنوز خیلی بچه است!

 

با دعای روستایی‌ها باران نمی‌بارد،

این یعنی این پسر بچه نیاز به مطالعه چند کتاب علمی به زبان ساده دارد!

روستایی‌ها هم بهتر است کوچ کنند بیایند تهران، اینجا پول ریخته کف خیابان، مث بارون بهاری!

قصه جالب امید و اعتماد و ایمان
قصه جالب امید و اعتماد و ایمان

 

Share this page to Telegram
درحال ارسال
امتیاز دهی کاربران
0 (0 رای)

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar