ابوالفضل بیهقی و حسنک وزیر

حدود نهصد سال پیش ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی معروف به ابوالفضل بیهقی مشغول نوشتن کتاب ۳۰ جلدی خود موسوم به تاریخ بیهقی بود.

ابوالفضل بیهقی و حسنک وزیرفصلی از این نوشته، قصه حسنک وزیر است و پایان غم‌انگیز به دار کشیدن حسنک. بیهقی چنان صحنه را وصف کرده که انگار همینک حسنک را بر اسبی سوار کرده‌اند و طناب دار بر گردنش می‌بندند، و چه کسی سنگ نخست را پرت می‌کند؟

می‌خواستند تا مردم روزگار را در قتل حسنک شریک کنند یا بگویند که او منفور مردمان بود، اما کسی سنگ بر نداشت و همه زار می‌گریستند بر پایان تلخ وزیر.

***

و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ زنید.

هیچ‌کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زار می‌گریستند، خاصه نشاپوریان.

پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خبه کرده.

اینست حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، این بود که خود بزندگی گاه گفتی که: «مرا دعای نشاپوریان بسازد» و نساخت و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند، نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت.

او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند، نیز برفتند. …

احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند…

چون ازین فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار باز گشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود، از شکم مادر …

حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فرو تراشیده و خشک شد، چنان‌که اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست

و مادرحسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنیدم که دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جزعی نکرد، چنان‌که زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند.

پس گفت: بزرگا، مردا، که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان و ماتم پسر سخت نیکو بداشت…

منبع:
ویکیپدیا

Share this page to Telegram
درحال ارسال
امتیاز دهی کاربران
0 (0 رای)

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar