داستان کوتاه

داستان کوتاه

نمایش: خبر خوب

نمایش: خبر خوب

چندی پیش، آقایی که چند سال پیش، ریاست صدا و سیما را داشت گفت که خبر را باید جوری انعکاس داد که مردم ناامید نشوند و علاوه براین باور کنند که این خبر واقعی است. [لینک] پرده به کنار می‌رود. روی صحنه استاد پیری پشت میزی ایستاده و بدون حرکت، …

ادامه مطلب »

داستان کوتاه: تعقیب

داستان کوتاه: تعقیب

از خانه که بیرون آمدم، حس کردم یکی مرا تعقیب می‌کند. سرعتم را تند کردم، او نیز سرعتش را تند کرد. در حالیکه قلبم به تندی می‌زد توقف کردم. او نیز توقف کرد. کمی بعد و بدون اینکه به عقب نگاه کنم به آهستگی حرکت کردم. در تصویری که روی …

ادامه مطلب »

داستان کوتاه: یک، دو، سه…

داستان کوتاه: یک، دو، سه…

زهرا هیچ دوستی نداشت. با پدر معتاد و بد دهنش توی یک اتاق اجاره‌ای زندگی می‌کرد. قیافه مادرش را، که در زمانی که خیلی کوچک بود آن‌ها را ترک کرده بود، به یاد نداشت. در اتاق کوچک آن‌ها، هیچ عکس و نشانی از مادرش نبود. شاید اگر مادرش آنجا بود، …

ادامه مطلب »

وقتی آیدا قصه ترسناک می‌گوید

وقتی آیدا قصه ترسناک می‌گوید

سفری کنیم در دنیای اینستاگرام نویس‌ها! آیدا نصرتی، ایرانگرد، در اینستاگرامش نوشت: «بزارید داستان این عکسو براتون تعریف کنم! یه شب ما با دوستان تصمیم گرفتیم مثل همیشه بریم سفر و یه جا تو دل جنگل کمپ بزنیم. شب بود. هوا تاریک تاریک بود. حتی نور ماهم اون شب کمرنگ …

ادامه مطلب »

کودک کنجکاو: چرا برف سفیده؟

کودک کنجکاو: چرا برف سفیده؟

آیا برف سفید است؟ کودک جان، عروسک بدست و متعجب آمد و پرسید: «پدر جان، چرا برف سفید است؟» پدر جان با آمادگی کامل، موبایلش را در آورد و پاسخ داد: «فرزند جان، این عکس را ببین و بگو برف چه رنگی است.» کودک به عکس نگاه کرد و با …

ادامه مطلب »