خانه » سرگرمی و سبک زندگی » داستان کوتاه » داستان کوتاه: تعقیب

داستان کوتاه: تعقیب

از خانه که بیرون آمدم، حس کردم یکی مرا تعقیب می‌کند. سرعتم را تند کردم، او نیز سرعتش را تند کرد.

در حالیکه قلبم به تندی می‌زد توقف کردم. او نیز توقف کرد. کمی بعد و بدون اینکه به عقب نگاه کنم به آهستگی حرکت کردم. در تصویری که روی شیشه‌های مغازه‌ها منعکس می‌شد مردی را دیدم که با کت و شلوار مشکی به آهستگی دنبالم بود.

وارد سوپرمارکتی که در مسیرم بود شدم. بدون اینکه خریدی کنم، دوری در سوپر مارکت زدم و از در دیگرش خارج شدم.

مرد سیاه‍پوش نیز وارد سوپرمارکت شد و بدون اینکه خریدی کند، دوری در سوپر مارکت زد و از در دیگرش خارج شد.

کنار سوپرمارکت، آپارتمانی ۸ واحده وجود داشت که درش باز بود، قبل از آنکه مرد سیاهپوش از سوپرمارکت خارج شود وارد این ساختمان شدم و پشت در ورودی پنهان شدم.

مرد سیاه‍پوش از سوپرمارکت خارج شد و جلوی دری که پشتش پنهان شده بودم ایستاد. به راست و چپ نگاهی انداخت و بعد موبایلش را از توی جیب کتش خارج کرد و شماره‌ای را گرفت و گفت: «گمش کردم» و بعد براه افتاد.

داستان کوتاه: تعقیباز آن ساختمان خارج شدم و آن مرد را تعقیب کردم. کمی بعد، سرعتش را تند کرد، من نیز سرعتم را تند کردم.

در حالیکه قلبش به تندی می‌زد توقف کرد. من نیز توقف کردم. کمی بعد و بدون اینکه به عقب نگاه کند به آهستگی حرکت کرد. در تصویری که روی شیشه‌های مغازه‌ها منعکس می‌شد مرا دید که به آهستگی دنبالش بودم.

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می گذارد

avatar
تمام حقوق سایت بروز نیوز محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز