چهارشنبه سوری و داستان عشقی

من و چهارشنبه‌سوری و عشق و ناهید و بابای ناهید

این سال‌ها که چهارشنبه سوری مترادف شده با واژه‌هایی چون چهارشنبه سوزی، اخطار پلیس، اخطار دادستانی، تهدید، بازداشت تا روز ۱۳ بدر، سوز و سوزش و رعب و وحشت، ناهنجاری، مجرمانه…، خواندن داستانی عاشقانه خالی از لطف نیست!

چنگیز وثوقی نوشته:

چهارشنبه سوری و داستان عشقی«این عکسِ ده سالگیمه، اولین بار که عاشق شدم و خاطره عشقم در چهارشنبه سوری.

دختری تو کوچه ما بود به اسم ناهید، که عاشقش شده بودم و همدیگر را بدون هیچ صحبتی تو راه مدرسه می‌دیدیم.

او از ترسِ پدرش نامه‌ای به من می‌داد و نامه‌ای از من می‌گرفت.

پدرش خیلی مراقب او بود، طوریکه بندرت دم در میومد. منم بخاطرِ دیدنش، دوچرخه‌ای کرایه می‌کردم و به هوایِ دوچرخه سواری اِنقد از سرِ کوچه تا تهِ کوچه می‌رفتم و میومدم تا بلاخره میومد دمِ در و یه نیگا بمن می‌کرد و می‌خندید و در را می‌بست.

قلب من، زیر چرخِ دوچرخه له و لورده می‌شد.

عید نزدیک بود وچهارشنبه سوری فرا رسید. چندتا شتر وارد محلمون شدن که بارشون بوته بود برا فروش.

شب شد و سراسر محلمون با نورِ بوته‌هایی که آتیش زده بودن، می‌درخشید.

تمام اهالی محله‌مون، از پیرزن و زن و بچه و آقا یدالله تریلی و پیکه خانوم و ناهید، که عاشقش بودم و وقتی می‌دیدمش، عشق بخدا در وجودم شکل می‌گرفت، بغل دستمون وایساده بودن و من جرات رو برگردوندن نداشتم.

به هوایِ پریدن از رو آتیش، یه لحظه تو هوا یواشکی نیگاش کردم، طوریکه پدرش متوجه نشه.

بوته‌ها خاموش شد. فشفشه‌ها از زمین به هوا می‌رفت. ترقه‌ها یکی بعدِ اون یکی با صدای بسیار زیبا منفجر می‌شد. خلاصه قیامتی بود.

آخرِ شب بعدِ شادیِ مراسم آتیش بازی، همه بر می‌گشتیم خونه و مراسم قاشق زنی به صدا در میومد.

من بوسیله چادرِ مادرم و یه کاسه و قاشقِ مسی می‌رفتم در خونه همسایه ها. اونام بدون اینکه منو بشناسن، نُقل و نبات و شیرینی تو کاسه‌ام می‌ریختن تا اینکه رسیدم درِ خونه دوستم ضیا. مادرش تو کاسه‌ام سبزی پلو با ماهی گذاشت. من همینجور که تند تند می‌خوردم، رسیدم درِ خونه عشقم.

جرات کردم و به بهونه قاشق زنی درِشونو زدم. صورتمُ کاملا پوشونده بودم طوریکه فقط یه چشمم معلوم بود و با صدایِ زنونه به باباش که اومده بود دمِ در، گفتم:حاج آقا عید شما مبارک – دُم شما سه چارک.

باباش کاسه رو ازم گرفت و رفت تو خونه و برگشت و کاسه رو بهم داد و گفت: عید شمام مبارک باشه. بفرمائین دهنتونو شیرین کنین.

من که به این بهونه، واسه دیدن ناهید رفته بودم، کاسه رو گرفتم و ناامید رفتم یه گوشه تا شاید نامه‌ای از ناهید تو کاسه باشه.

وقتی کاسه رو زیرِ نورِ تیرِ چراغ برق دیدم، اول فکر کردم شربتِ سکنجبین توشه. اومدم بخورم که متوجه بوی بد اون شدم و وقتی خوب بو کردم فهمیدم باباهه منو شناخته و با این کارش شاشیده به عشق ما.

برگشتم خونمون و لب حوض کاسه رو آب کشیدم و کُلی گریه کردم.

شبِ چهارشنبه سوری بخندین و شاد باشین.»

اینستاگرام چنگیز وثوقی
instagram.com/changiz_vossoughi

Share this page to Telegram
درحال ارسال
امتیاز دهی کاربران
0 (0 رای)

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar