مامانم رفته سر کار، منو بوس نکرده!

پسر بچه دو ساله، که هنوز نمی‌تواند جمله‌ها را کامل بیان کند، در افسوس بوسه خداحافظی مادرش به پدرش می‌گوید:

«اُه مَرد… این چه روزگار نامردیه، مامانم رفته سر کار، اما من را بوس نکرده! تف به این زندگی!»

مادر این کودک، دیانا سیموس [Diana Simos] می‌گوید بخاطر عجله‌ای که برای برگشتن به سر کار داشته، یادش رفته کودکش را ببوسد!

به کجا چنین شتابان؟

چرا مردم اینقدر عجله دارند؟ به کجا می‌خواهند برسند؟ این همه عجله برای چیست؟ نگاهی بیندازیم به دیگر آدم‌های عجول:

امیرمون: «عرفان، امروز سبزه‌ میدون دیدمت، ولی چون خیلی عجله داشتم رفتم، شرمنده. امیدوارم تو منو ندیده‌باشی!»
.
حاج کمالی: « امروز رفتم شیر پاکتی بخرم، عجله داشتم، جاش دوغ پاکتی خریدم»!
.
سرباز معلم: «موقع سوار شدن، دست خانمی بین درهای اتوبوس بی‌آرتی ماند، بعد از آزاد شدن دستش، چند دقیقه‌ای با راننده جر و بحث کرد.
مسافران اتوبوس یا ساکت بودند یا از راننده خواستند اون خانم را پیاده کند، چون عجله داشتند به کار و زندگی‌شان برسند!»
.
تنسی‌تاکسیدو: «گوشیمو دزدیدند، طی سه چهار روزی که آنلاین نبودم، دویست سیصد نفر آنفالوم کردند، اگه بمیرم، احتمالا جشن بپا می‌کنند!»
.
ر کاشف: «ازدواج مثل دستشویی رفتنه! آنهایی که پشت در هستند، عجله دارند زودتر داخل بشن، آنهایی که داخل هستند تمایلی به ماندن ندارند؛ اما گریز و گزیری از دستشویی رفتن نیست!»
.
مستر قاتی قاطی: «آدم‌های عجول، شاید از زندگی خسته شدند، دوست دارند زودتر تموم شه بره!»
.
سناتور: «دیروز از خواب بیدار شدم، اونقدر عجله داشتم سرم خورد به لبه تخت!»
.
امیرحسین خلقی: «امروز تو مسیر رفتن به کلاس زبان، هر چی عابر پیاده سالمند بود میومد جلوی ماشین من، حالا عجله هم داشتم، از اون طرف هم موتوریه کثافت از وسط خیابون می‌ره با گوشیشم حرف می‌زنه، رانندگی تو مشهد واقعا آدمو بددهن می‌کنه»!
.
زهره: « یه بار عجله داشتم تا مسیری را که همیشه پیاده گز می‌کردم، با تاکسی برم، هول اومدم سوار یه پژوی سبز که ایستاده بود و منتظر مسافر بود شدم. صندلی‌های پشت. سه تا آقا بودند، منم نشستم جلو.
وقتی نشستم، دیدم آقای راننده من را با تعجب نگاه می‌کنه و مسافرای پشتی می‌خندند.. جونم براتون بگه سرویس یه شركت بود، حسابی کنف شدم!»
.
سهیلا آروین: «صبح عجله داشتم، سوار تاکسی شدم نشستم وسط و خودمو چسبوندم به بغل دستیم، یهو دیدم آقاست، اونقدر خجالت کشیدم که نگو! الان چی فکر می‌کنه پیش خودش»!
.
بوجک: «ظهر که داشتم از خوابگاه می‌رفتم ترمینال که بیام خونه، اونقدر خوشحال بودم و عجله داشتم نفهمیدم کفش پام نیست :)) وسط راه برگشتم کفش پوشیدم!»
.
بروس وین: «همین هفته پیش داشتم در چهره افرادی که از جلوی شرکت می‌گذشتند به دقت نگاه می‌کردم، دریغ و افسوس از یک خنده، همه پژمرده، مضطرب، بی‌احساس، مسخ شده، گرفتار، در عجله، حیران، سرگردان…»!
.

منبع:
توییتر
اینستاگرام
https://www.youtube.com/watch?v=K8hF7qQE5nQ

Share this page to Telegram

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar