بچه که بودیم چه خبر بود؟

دنیای کودکی، حتی با همه کمبودها و تلخی‌ها، زیباست و به یادماندنی، راستی بچه که بودید چه خبر بود؟

بچه که بودیم چه خبربود؟

من و خودم: «بچه که بودم، یه سال تابستون رفتیم ارومیه. یه روز، توی مسافرخونه، با دختربچه‌ مدیر مسافرخونه وسطی [دژبال] بازی می‌کردیم، که بابای دختره وقتی ما را دید، دخترش را صدا کرد و گفت: «با فارسا بازی نکن!»
تا اونموقع فکر می‌کردم که آدم‌های روی زمین دو دسته‌اند: «آدم بزرگا» و «بچه‌ها»، اون روز یادگرفتم که دسته دیگری از آدم‌ها هم وجود دارند: «فارس‌ها»، که نباید با این‌ دسته بازی کرد!»
.
پناه: «بچه که بودم، وقتی داداش دومی‌ام دنیا اومد، نمی‌ذاشتم هیچکس موقع تعویض پوشک او را لخت ببیند!
استدلالم چی بود؟
به مامانم گفته بودم: دوست ندارم مردم بگن نی‌نی این‌ها دم داره!»
.
امیر حبیبی: «بچه که بودیم، تا هشت نه سالگی، مادرم باهامون عربی حرف می‌زد، آنقد همسایه و همکلاسی و دوست مسخرمون کردند و بهمون عرب ملخ‌خور گفتند، که مجبور شدیم به مادرمون بگیم: فارسی حرف بزن!
غصه‌مون بگیره از نژادپرستی‌مون!!!»
.
آنیسا: «بچه که بودیم، بزرگ‌ترا ازدواج می‌کردند، حالا هم که بزرگ شدیم کوچیک‌ترها ازدواج می‌کنند !!»
.
مهدی شکاری: «بچه که بودیم، سی‌دی و فلش نبود، نوار کاست بود، هر وقت به پست بازرسی می‌رسیدیم، توی هفت تا سوراخ قایمش می‌کردیم که پیداش نکنن! زندگیمون با چه چیزهای پوچی تباه شد»
.
بهنام آرت: «بچه که بودیم، هر وقت توی کوچه، برای ساخت و ساز ماسه می‌ریختن، ما توی ماسه‌ها تونل درست می‌کردیم.
بچه‌هایی که تونل سازی بلد نبودن، همیشه می‌پریدن روی تونل ما و خرابش می‌کردن. بعدش هم با خنده منزجر کننده فرار می‌کردن. لذت مازوخیستی داشتن!»
.
بی‌رنگ و بی‌نشان: «اول دبیرستان از پنجره کلاس فرار کردم، گفتند: فردا بگو بیان پرونده‌ت رو ببرند!
فرداش خواهر ارشدم با طلبکاری رفت و داد و بیداد کرد که: روحیه بچه را خراب کردید، به جهنم که از کلاس بیرون رفته، ما بچه که بودیم شیشه می‌شکوندیم!
ازش عذرخواهی هم‌ کردند!»
.
سلطان تنها: «بچه که بودیم، تخته سیاه مدرسه رو با اسفنج خیس پاک می‌کردیم. تا وقتی که تخته سیاه هنوز خیس بود خیلی زیبا بود، ولی وقتی خشک می‌شد می‌فهمیدیم چه گندی زدیم. درست مثل زندگیمون»!
.
بلوط: «بچه که بودیم، یه لوازم تحریری بود اسمش خوزستان‌ افزار بود. اون موقع لوازم تحریر خفن داشت و خیلی خفن بود کلا.
الان از جلوش رد شدم.
مغازه همون شکلی بود، فقط قدیمی شده و فروشنده‌هاش موهاشون سفید شده!»
.
آرمان: «بچه که بودیم، روی دیوار مدرسه ما نوشته بودند: مرگ بر آمریکا، با عکس یه اسکلت خونی که پرچم آمریکا تنش بود، شاید برای اینکه لطیف‌تر شه بغلش عکس موش و گربه بود که گربه‌هه داشت با دینامیت موشه رو می‌ترکوند!
با آغاز مدرسه هم دم در گوسفند سر بریدند و هنوز دست و پا زدنش رو در حال خون ریزی یادمه!»
.

معین: «یارو واسه بچه شش ساله‌اش تبلت خریده، بچه‌هه بعد از دو روز تبلت را انداخته توی وان حموم!
بچه‌شو دعوا نکرده که توی روحیه بچه اثر منفی بذاره!
بچه که بودم، خط‌کش چوبی سی سانتی بابام رو بردم مدرسه، ازم بلند کردند!
آقام، بعد یه هفته، با وساطت بزرگای فامیل، به خونه راهم داد!»

 

منبع:
توییتر

 

مطلب مرتبط:
بچه که بودیم…

Share this page to Telegram

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar