از شاهین بوشهر تا فلافل فروشی و مسافرکشی

بعضی از ستاره‌ها زود خاموش می‌شوند یا می‌آیند روی زمین و فلافل می‌فروشند، علی پورآفریقا یکی از آن ستاره‌هاست.از شاهین بوشهر تا فلافل فروشی و مسافرکشی

حکایت را از زبان احسان عبدی‌پور، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس بوشهری، بشنوید:

یک مدیر [مدرسه] داشتیم، انگار شغل و حقوق مزایاش را توی حزب بعث یا توی قسمت رام کردن پلنگ و شیرهای سرکشِ یک انستیتو تحقیقاتی حیوان ازش گرفته بودند، هر چه ما را می‌زد، مزه دلش نمی‌داد. براش هیچ بود.

من در حکومت همچین آدمی، هر وقت شاهین بازی داشت از مدرسه می‌چُکیدم. هر چند فرداش زیر کتک بمُردم.

زمین شاهین ته محله ما بود، دورش کپر و چادر کولی ها بود. کولی‌ها که خودشان مث همه کولی‌های دنیا همینطوری شِرتی پِرتی کپر زده بودن اونجا، شاکی بودند که چرا زمین شاهین آنجا و تو دستُ پای آنهاست.

این بود که هر بار توپ شوت می‌شد لای کپرها و بندُ بساطشان، ما بچه‌ها را می‌فرستادند توپ را بیاریم.

نشد یکبار بروم و یک زن یا یک مرد کولی، یا اگر نبودند، بچه کون لختشان، یک فحش آب نکشیده‌ای بارم نکند. اشکال نداشت؛ چون توپ را که بر می‌داشتم، فکر می‌کردم به جایی رسیده‌ام که فحش‌هایشان را به عنوان نماینده باشگاه شاهین، به من می‌دهند و دیگه یک عضو مثمرالثمر شده‌ام برای تیم.

شاهین اینجوری رفت تو خونم. هر هیفده هیجده تاشون وقتی روز مسابقه پا به توپ می‌شدن، دلم می‌ریخت. اما یکیش دلم را می‌برد. یک سیاه پت و پهن و موفرفری که حرف، کم می‌زد. دفاع بود و با جانش می‌خواست یک سمت شاهین را ببندد.

یک وظیفه شناسی تاریخی برده داری درَش بود. دروازه، اربابش بود و کسی حق نداشت برسد آنجا. من شاهین که بازی داشت، دلم دست او بود. صدای چُلُپه استوپِ سینه‌های فراخش هنو تو گوشامه. اسمش بود: علی پورآفریقا.

پریشب یکی از بچه‌های صنعت اومد خونه‌م. اومدن تهران اردو بزنن برای لیگ.

تا نشست گفتم: علی پورآفریقا چه می‌کنه آبودان؟ گفت: تو علی پور آفریقا رو می‌شناسی مگه؟! گفتم: بگی نگی. گفت: قبلا فلافلی داشت، حالا با ماشین تو خط کار می‌کنه…
مو ساکت شدم. گفت: تیم ملی جوانان و امید بازی می‌کرد. می‌دونستی؟
نگفتم: ها. سرمو به حالت خاصی نچرخوندم. نگاهمو جای خاصی ندوختم. نگفتم داری اسطوره مو به خودم توضیح می‌دی رفیق.
اسطوره مخفی و تنهای خودمو. نگفتم وقتی همه عاشق فورواردای تیم بودن، مو یواشکی عاشق علی پورآفریقا بودم.

براش چای ریختم.

آدم اسطوره هاش که زمین بخورن، خودش زمین خورده. چون روزی که تو غار افلاطون بودی و سایه‌ها رو نشونت می‌دادن که انتخاب کنی، تو سایه اونو برای شکل کلی زندگیت انتخاب کردی.

حالا او توی شصت سالگی، تازه از فلافل فروشی، به درجه بوق زدن با پراید، برای مسافرای بغل خیابون نائل آمده. بوق.

می‌رم آبادان علی پورآفریقا را می‌بینم. همین ایام. می‌رم بغلش کنم و خبرِ رفتنِ غلام بوالخیری را براش ببرم. غلام، هیچوقت پورآفریقا را تعویض نکرد.

از شاهین بوشهر تا فلافل فروشی و مسافرکشی
ايستاده از راست : رضا ماهيني(سرمربي)، اكبر روشن كار، رحيم عيساوندي، كريم منوري، عليرضا پورشاكر، مرحوم عالي غريبي، محمد آرمات (سرپرست)
نشسته از راست: عليرضا قنبري، جابر غني زاده، سهراب ايران زاد، علي پورآفريقا، ناصر پاليك، مرحوم مرتضي مصلح

اینستاگرام احسان عبدی‌پور
instagram.com/ehsanabdipoor

وبلاگ شاهین بوشهر

از شاهین بوشهر تا فلافل فروشی و مسافرکشی
5 (100%) 1 vote
Share this page to Telegram

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar