داستان کوتاه: یک، دو، سه…

زهرا هیچ دوستی نداشت. با پدر معتاد و بد دهنش توی یک اتاق اجاره‌ای زندگی می‌کرد. قیافه مادرش را، که در زمانی که خیلی کوچک بود آن‌ها را ترک کرده بود، به یاد نداشت. در اتاق کوچک آن‌ها، هیچ عکس و نشانی از مادرش نبود. شاید اگر مادرش آنجا بود، او بالای این ساختمان بلند نمی‌آمد تا خود را پرت کند.داستان کوتاه: یک، دو، سه…

***

آمده بود که خود را پرت کند، اما امیدوار بود کسی پیدا شود و جلویش را بگیرد. برای همین نامه کوتاهی در مورد خودکشی و پریدن و نشانی اینجا نوشته بود و یواشکی در کیف دبیر شیمی‌اش انداخته بود.

***

از بالای ساختمان به پایین خیره شد. اگر تا چند دقیقه دیگر خانم ناصری نرسد، او خود را پرت خواهد کرد، و حتما با فاصله‌ای که تا زمین دارد، مغزش کف پیاده رو می‌پاشد.

مردم بالای جسد و مغز از هم پاشیده‌اش جمع می‌شوند و می‌پرسند: این دختر بیچاره را کسی می‌شناسد؟

شاید بهتر بود نزدیک خانه‌شان خودکشی‌می‌کرد یا نزدیک مدرسه، تا کسی او را بشناسد، اما وقتی مغزش کف خیابان پخش باشد، برایش چه فرقی می‌کرد که او را کسی بشناسد یا نشناسد. شاید همین‌که ناشناس بمیرد بهتر باشد.

پدرش وقتی که او دیر کند، حتما پشت سرش کلی بد و بیراه خواهد گفت، و پس از یکی دو روز که پیدایش نشود، خواهد گفت: این دختره بی‌خاصیت هم لنگه مادرش است، یه زن هرجایی.

***

کلاغی از بالای سرش قار قار کنان گذشت. زهرا با خودش فکر کرد اگر یک کلاغ بود و از این بالا می‌پرید پایین، به زمین نمی‌خورد و مغزش از هم نمی‌پاشید و می‌رفت بالا.

اگر کلاغ بود هرگز پایین نمی‌آمد. روی درخت‌ها یا روی تیرهای برق برای خودش یک خانه کوچک درست می‌کرد و اگر گرسنه‌اش می‌شد میوه و دانه درختان را می‌خورد، شاید اگر خیلی گرسنه می‌شد حشرات را هم می‌خورد، هر چند خوردن حشرات خیلی چندش آور است.

اما زهرا یک کلاغ نبود، اگر از اینجا بپرد حتما خواهد افتاد و حتما مغزش از هم خواهد پاشید، شاید دست و پایش نیز بشکند، شکستن دست و پا خیلی دردناک است، اگر زنده بماند.

اما این ساختمان به اندازه کافی بلند است و از زمین فاصله دارد که وقتی که او بپرد فوری بمیرد و درد نکشد.

***

چرا خانم ناصری نمی‌آید؟ شاید نامه را ندیده است؟ شاید برایش مهم نیست؟ ولی نه، او از بقیه دبیرها مهربان‌تر است. حتما اگر نامه را می‌دید، می‌آمد. شاید هم به پلیس یا آتش‌نشانی خبر می‌داد. اما آن پایین هیچ خبری از ماشین‌های پلیس یا آتش نشانی نیست. مگر پلیس‌ها و آتش‌نشان‌ها بیکارند که کار و زندگی‌شان را ول کنند و بیایند یک دختر بدبخت را نجات بدهند که هیچکسی را توی این دنیا ندارد.

تازه مگر نجات او، زندگی‌اش را متفاوت خواهد کرد یا بهتر؟ حتما اگر بابایش بفهمد که قصد خودکشی داشته، حسابی کتکش می‌زد و همراه کتک‌ها کلی فحش و بد و بیراه نثارش می‌کرد. در مدرسه، همکلاسی‌ها مسخره‌اش می‌کردند و برایش اسم می‌گذاشتند: دختره خل و چل!

کاشکی خانم ناصری به پلیس‌ها خبر ندهد و اگر می‌خواهد بیاید، خودش بیاید، تنها و بی سر و صدا.

بعد وقتی که خانم ناصری آمد – اگر بیاید – دستش را بگیرد و بغلش کند و موهایش را نوازش کند و سرش را ببوسد و بگوید: دختر خوبم چرا می‌خواستی اینکار را بکنی؟

زهرا هیچ وقت جواب این پرسش را نمی‌داد. اصلا رویش نمی‌شد که در این باره حرفی بزند. اما خانم ناصری را محکم بغل می‌کرد و با گریه می‌گفت: تو را بخدا به بابامون نگین خانم، تو را خدا.

***

هوا تاریک و سردتر شد. خوب شد که ژاکت کهنه‌اش را پوشیده بود، هیچی برای یک دختر تنها، بدتر از سرماخوردگی و گلو درد نیست.

***

منتظر چی هستی دختر؟ بپر پایین و خودت و همه را راحت کن! روی زمین بیش از هفت میلیارد و پانصد و هشتاد و دو میلیون نفر زندگی می‌کنند، یکی کمتر یا بیشتر هیچ فرقی ندارد بپر و راحت شو!

***

زهرا نگاهی به در ِ پشت بام انداخت. کسی آنجا نبود. کسی نمی‌آمد. برای هیچکدام از این هفت میلیارد و پانصد و هشتاد و دو میلیون نفر مهم نبود که یک دختر کوچولو خودش را پرت بکند یا پرت نکند.

زهرا به خودش گفت: تا ده می‌شمارم و بعد خودم را می‌اندازم پایین. یک، دو، سه…

***

خانم ناصری سوار تاکسی شده بود و به خانه‌اش می‌رفت. روز کسل‌کننده‌ای بود و سرش درد می‌کرد. اگر به خانه می‌رسید، دو تا قرص آسپرین و یک لیوان چای داغ و آبلیمو و کمی استراحت حالش را بهتر می‌کرد.

از راننده پرسید: کرایه من چقدر می‌شود، و کیفش را باز کرد تا کرایه تاکسی را بدهد که کاغذ تا خورده‌ صورتی رنگی توجهش را جلب کرد. آن را در آورد و خواند.

Share this page to Telegram
درحال ارسال
امتیاز دهی کاربران
0 (0 رای)

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar