بچه که بودیم…

بچه که بودیم، بابام یه اتاق توی یه کوچه اجاره کرده بود و ما توی اون اتاق می‌لولیدم. سر کوچه‌مون یه چلو کبابی بود، صبح که می‌رفتیم مدرسه، بوی خوش برنج ایرانی که توی آب جوش بالا پایین می‌پریدند تمام کوچه می‌پیچید، و وقتی از مدرس برمی‌گشتیم بوی برنج دم کشیده و دود کباب ما را به هوس می‌انداخت.

هر چه به مادر التماس می‌کردیم یه روز هم برای ما چلو کباب بخرد، می‌گفت پول ندارم…

آخه پول ندارید، مجبورید بچه درست کنید یا توی کوچه‌ای زندگی کنید که چلوکبابی دارد؟ می‌رفتید توی بیابون زندگی می‌کردید یا قطب شمال!

بچه که بودیم...

حکایت بچه‌های دیگر از زمانی که بچه بودند:
هدیه‌های آسمانی: «بچه که بودیم، مامانم وقتی از یه کارمون عصبانی می‌شد زیاد می‌گفت آتیشت می‌زنم.
یه بار خواهرم ۶ سالش بود، مامان عصبانی شد و کبریت را کشید و گفت آتیشت بزنم؟
من دویدم سریع جلوش که کاری نکنه.
هنوز این صحنه یادم میاد گریم می‌گیره.»
.
مبینا: «بابام می‌گه: بچه که بودیم داداش بزرگتره به بقیه برادرهای کوچیکتر می‌گفت: ماشینو بشورین، می‌برمتون تا ساری، دورتون می‌دم!
بعد تا گونی‌بافی قائمشهر می‌برد و می‌گفت: اینجا ساریه»!
.
راما: «بچه كه بوديم، غم بود، اما كم بود!»
.
غزال: «دبستان که بودیم، یکسری بچه‌ها بودن همیشه لقمه و غذا از خونه می‌آوردن، هر وقت که ازشون می‌پرسیدم: چی آوردی؟ می‌گفتن: نمی‌دونم، وایسا ببینم مامانم چی گذاشته برام…
من از اینا متنفر بودم، چطور ممکنه ندونی؟ من اگه یه روزی مامانم واسم تغذیه می‌ذاشت تا صبح نگاش می‌کردم از ذوق :))»
.
حسین: «بچه که بودیم، بهمون گفته بودن هر کی دزدی کنه می‌ره جهنم!
بزرگتر که شدیم فهمیدیم جهنم همون کاناداست»!
.
پرنسا: «بچه که بودیم، اینستا و توئیتر و تلگرام نبود… این جاها همش بیابون بود»!
.
محمد: «بچه که بودیم، دخترا عاشق عروسک بودن،
پسرا عاشق مردای قوی… بزرگ که شدیم، دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا دنبال عروسک»!
.
میلاد ذوقی: «بچه که بودیم، وقتی مامان بابام با موضوعی اشکشون میومد، می‌گفتم حالا مگه چیه که اینا گریه می‌کنن.. که چی آخه؟
ولی چند سالیه با هر صحنه درام که تو فیلم یا تو واقعیت می‌بینم، بغض گلومو می‌گیره و اشکم سرازیر می‌شه..
نمی‌دونم کی اونقدر بزرگ شدم که دلم پوست پیازی شد..»!
.
كافئین دوست: «هر چی بزرگتر بشی، بیشتر می‌فهمی چرا وقتی بچه مدرسه‌ای بودی، پدر و مادرت بهت می‌گفتن: (قدر این لحظه هارو بدون، کاش ما الان جای تو بودیم)»!
.
سیدجواد: «وقتی سر سفره دلیل مجرد بودنمو اوضاع بد مالی عنوان کردم، پدرم این آیه رو خوند:
«ولا تقتلو اولادکم خشیته املاق»
و فرزندانتان را به خاطر فقر نکشید
آیه ۳۱ سوره اسرا
فکر کنم وقتی ما بچه بودیم، این آیه باعث شده ما رو نکشه»!
.
شوکران با اسانس نارگیل: «بچه که بودیم، با بچه‌های پیش دبستانی یه هفته راجع به اردوی شهر بازی و چیپس و پفک‌هاش برنامه می‌ریختیم، دقیقا شب قبلش، آبله مرغان گرفتم، تا صبح از غصه و تب گریه کردم»!
.
اف: «بچه که بودیم، چه سرخوش بودیم، وقتی مهمون میومد خونمون، بعد سه روز که می‌خواست بره، کلی غصه می‌خوردیم و‌ کفشاشونو قایم می‌کردیم که یه روز دیگه‌ام بمونن، امروز خالم اومده بود خونه‌مون، بعد دو ساعت، عصبی شده بودم که چرا نمی‌ره»!
.
خوش‌باور: « بچه که بودم، گفتند: (قرار خورشید گرفتی شه، از خونه بیرون نرید، به آسمون هم زل نزنید، کور می‌شید)؛ بعد ما همه شیشه‌های پنجره رو با مجله پوشوندیم، خودمونم رفتیم زیر پتو، فقط تلویزیون روشن بود که بدونیم کی می‌ره… انگار قرار بود تشعشعات اتمی بندازن… الان می‌بینم چه مجسمه بلاهتی بودیم»!
.
حامد ناهارلو: «بچه که بودم، پام شکست، پدر و مادرم غش کردند، جوری بود که من با پای شکسته نگران اونا شدم و چون بچه بودم و با غش کردن آشنایی نداشتم، مثل سگ ترسیده بودم»!
.
دامپزشک دهکده: «بچه که بودم، دعا می‌کردم که خدا به من مرغ بده، بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه‌س، بخاطر همین یه‌ مرغ دزدیدم و از خدا تقاضا کردم که منو ببخشه»!
.
پرولتر: «بچه که بودم، از تفریحات و بازی‌های کودکانه‌ام این بود که به مامانم می‌گفتم دستمال بده گرد گیری کنم. اگه خیلی بچه خوبی بودم می‌ذاشت جارو هم بکشم»!
.
بادی: «بچه که بودم، مامانم برای اینکه راضیم کنه موهامو ببافم که شلخته نباشه، می‌گفت: (اگر ببافی سریع‌تر بلند می‌شه)؛ منم با این توهم، هر بار که موهایم را می‌بافت تا حموم نمی‌رفتم آن‌ها را باز نمی‌کردم و وقتی بازشون می‌کردم، توهم اینو داشتم که کمی بلندتر شدند و کلی ذوق می‌کردم… کاش الان از این دلخوشی‌های کوچیک داشتم!»
.
گل‌بو: «بچه که بودم، وقتی می‌گفتن همه‌ی دندونات می‌افته و بعدا دوباره در میاد، می‌ترسیدم… آخه چه تضمینی وجود داشت؟ مگه اون اسباب بازی‌ام که یهو گم شد، جاش خالی شد، برگشت؟»!
.
رضا: «بچه که بودم، یه دفترچه داشتم برای بچه‌های آیندم توش نصایحم رو می‌نوشتم؛ الان پیداش کردم، وقتی می‌خونمش می‌بینم چقدر عوض شدم… و چقدر عوضی شدم»!
.
فرامرز: «بچه که بودم، مادر بزرگم دعا می‌کرد برام و می‌گفت: (ایشالله زودتر بزرگ بشی، مهندس بشی، ماشین بخری برای خودت، بعدش من که مریض شدم بیای منو ببری دکتر)!
خدا بیامرز توی خیالشم تفریح و خوشی رو متصور نبود»!
.

Share this page to Telegram

لطفا بنویسید که درباره نوشته فوق چه نظری دارید:

avatar